تبلیغات
ساحل آرزو
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ساحل آرزو
نوشته های من...داستانهای بلند و كوتاه
نیلا ...(زیبا.ب) سه شنبه 11 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()

سلام به دوستان عزیزم..لطفا رمان رو از این لینک ادامه بدید...ممنون برای حضور زیبا و دلچسبتون


ادامه رمان عبور از غبار




نیلا ...(زیبا.ب) دوشنبه 10 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()
بچه ها رمز همونه...می دونم شماها هم دارید اذیت میشید...

با ینکه دلم نمی خواد اما به خاطر شما چند نفر رمانو توی نود و هشتیا اگه خدا بخواد ادامه می دم...
با اینکه اونقدر بی وفایی و نامردی دیدم  که این کارو نکنم ...اما از اینکه  هی اینجا بیاید و اذیت  بشید..واقعا ناراحت می شم...پس با گذاشتن اولین پست لینکو اینجا می  ذارم

ممنون از بودن همتون..مریم جان... سحر جان..نرگس  خوبم...فاطمه عزیز...باران گلم...و فریده خانم


نیلا ...(زیبا.ب) دوشنبه 10 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()



رمز همونه ..هیچ تغییری نکرده بچه ها



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نیلا ...(زیبا.ب) شنبه 8 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()
سلام..
دوستانی که توی نظر سنجی شرکت کردن لطفا توی قسمت تماس با ما(بالای صفحه)... ادرس ایمیلاشونو برام بفرستن تا رمز پستا رو  براشون بفرستم امشب اولین پست  رمان عبور از غبارو می ذارم


فعلا




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نیلا ...(زیبا.ب) سه شنبه 4 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()

به نام حضرت دوست

برای مریم جون عزیز م ...که همراهیش دلگرمم می کنه

***********************







:::فصل اول:::


 

 

 

با صدای چفت شدن در پشت سرم ..دسته كیفو تو دستم فشردم و احساس كردم كه قلبم از درد داره تیر میكشه  و سینه ام به سوزش افتاده

نفس عمیقی كشیدم و چشمامو با وزش نسیمی كه برای اولین بار بعد از گذشت چهارسال تو هوای آزاد به صورتم می خورد باز كردم  و به نقطه نامعلومی ...با احساسی مملو از دردو ناراحتی ها خیره شدم

نقطه ای كه درست مثل یه صفحه نامرئی توی  ذهنم رنگ گرفته بود ...برای  مرور گذشته های از دست رفته ام  ..گذشته ای كه چهارسال از بهترین سالهای عمرم رو به یغما برده بود و من و جوونیمو ، دستخوش بازی خودش كرده بود...نفس عمیق دیگه ای كشیدم و چشمامو برای دیدن اطرافم چرخوندم  و زیر لب آروم با خودم  تكرار كردم:

«بلاخره ...تموم شد... »

 

***********

 

« - میشنوی؟

- چی رو ؟

دستشو گرفتم و گذاشتم رو قلبم و گفتم:

- پس حسش كن....این صدا و بی قراری فقط برای یه نفره

لبخندی زد و دستشو  از زیر دستم بیرون کشید  و بلند شد و به طرف میزش رفت و گفت:

- شما دخترا چرا انقدر رمانتیكید؟

و من فقط به دور شدنش خیره شدم »

 

پلكی زدم و سرمو به شیشه ماشین تكیه دادم و باز  به یاد اوردم

 

«- نمیشه به یكی از بچه های شرکتتون  بگی به  جات بره؟

همونطور كه نگاهش به تابلوی اعلانات بود و نگاهم نمی كرد گفت:

- برای بار هزارم... نه.. خودم باید  برم ..

لبخند غمگینی زدم و به بهانه مرتب كردن یقه اش قدمی بهش نزدیك شدم و گفتم:

- پس قول بده كه هر شب باهام تماس بگیری

دستشو بالا اورد و دستمو گرفت و از یقه اش دور كرد و گفت:

- نكن ..الان یه آشنا می بینه

و من باز با ناراحتی و دلگیری پا رو احساساتم گذاشتم و فقط به حرفش گوش كردم  »

 

آهی كشیدم  و بغضمو به همراه آب دهنم قورت دادم و به راننده گفتم:

- ممنون.. همینجا پیاده می شم

 

****

با حركت ماشین از جلوی پاهام  به خیابون پر دار و درخت مقابلم  خیره شدم و  لبخندی به نشونه ارامش زدم و نذاشتم كه اشك همدم این  لبخند هر چند  كوتاهم بشه

نفسی كشیدم و گذاشتم ریه هام پر بشه از این همه دلتنگی

چقدر این سكوت و زیبایی لذت بخش بود .قدمی برداشتم و به راه افتادم ...احساس می كردم دوباره دارم بعد از چهار سال خود خودم میشم ...

خود خودم..یعنی ...زیبا محتشم ..دختر یكی یه دونه مهندس محتشم بزرگ ...با كلی خدمه و خدمتكار ...با هر قدم و نزدیك تر شدن به  در خونه ..سرمو بالاتر می گرفتم و گذشته امو به یاد می اوردم ..

گذشته ای كه باید حالا به یاد همه می اورد م ..من فراموش نشده بودم ..یعنی نباید می ذاشتم كه فراموش بشم ...و برای این  فراموش شدن  كوتاه مدتم  خیلیا باید  تاوان پس می دادن... كه اولینشون كسی نبود جز همون كسی كه این چهار سالو سخاوتمندانه بهم هدیه كرد و  در گوشه ای به خوشی به نظاره سختی كشیدنام  نشست

 

مقابل در بزرگ سفید عمارت ایستادم ..هنوز بزرگ بود و هنوزداد می زد كه بزرگترین خونه این محله است و  هنوز یك صاحب بیشتر نداره و اون من بودم

قبل از فشردن زنگ، سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه كردم ..قبل از ورود باید اون چهار سالو توی قبرستون سینه ام چال می كردم و نمی ذاشتم كه از اقتدارم چیزی كم بشه ..باید ورودم همه رو مثل قبل می ترسوند...پس نفس تازه كردم و استوار ...بدون افتادگی شونه ..بدون سر افكندگی..بدون دلهره...و بدون ترس  زنگ رو فشردم

 

و در در كسری از زمان باز شد

 

قدم گذاشتم و وارد شدم  به خونه ای كه وجب به جبش مال من بود  ..رو به روم ..باغ بزرگ و سر سبز خونه قرار داشت ...چقدر دلم برای این حیاط ...برای این خونه ..برای این زندگی ..و برای همه لحظات شاد این خونه تنگ شده بود...

 

لبخندی زدم... برای رسیدن دوباره ام...به اینجا ...به زندگی ..به اون چه كه متعلق به من بود و از من دریغ شده بود

منور با اون هیكل ریز و كمی تپلش از پله ها سرازیر شد و به طرفم دوید ..بین راه چند نفری رو هم  كه مشغول هرس و تمیز كردن  باغ بودنو  صدا زد  و با خودش همراه كرد

 

دو سه قدم مونده به من ایستاد و دست به روسریش كشید و كمی خم شد و گفت:

- سلام خانوم ...خوش اومدید..بخدا چقدر به این اقای مصفا گفتم ما رو بیاره برای اوردنتون ولی گفتن نه ..خودتون گفتید كسی نیاد دنبالتون ...شما خوبید خانوم....؟سلامتید؟خانوم چقدر دلم براتون تنگ شده بود...

بدون اینكه نگاهش كنم دسته كیفمو رها كردم و با عصبانیت و رو به همشون گفتم:

- اینجا چرا اینطوریه ؟آخه چه وضعشه ؟..پس این مصفا داشته چه غلطی می كرده ؟

 

منور از ترس كه رنگی به صورتش نمونده بود بدو كیفم رو از روی زمین برداشت و گفت:

- بخدا ما هم یه هفته است كه اومدیم...چیزی نمونده.. كار باغ تا فردا تمومه ...ولی خونه مرتب مرتبه.. پردههای اوتاقتونم همونطور كه گفته بودید و به سلیقه خودتون  عوض كردیم  همونطور كه می خواستید... شد

با حرص چشمامو حركت داد و رو به دو كارگر باغ كه سر به زیر و اروم ایستاده بودن گفتم:

.- شما دوتا .چرا اینجا وایستادید ..و دارید بر بر منو نگاه می كنید ..؟

منو متوجه عصبانیتم شد و با دست به دوتاشون اشاره كرد كه برن سر كارشون و اون دوتا از ترس هر دو ببخشیدی گفتن و با عجله به سمت باغ رفتن  ..... به راه افتادم و منور به دنبالم روان شد

- مصفا كدوم گوریه؟

- بخدا نمی دونم خانوم

- زود بهش زنگ بزن و بگو ..هر قبرستونی هست پاشه بیاد اینجا..خبر مرگش .. وكیل خانوادگیمونه......

- چشم چشم همین الان زنگ می زنم

از پله های مر مری جلوی عمارت بالا رفتم ..احساس اوج گرفتم ...احساس بودن كردم ..امام نذاشتم كه بغض كنم ..و درست مثل همه اون چهار سال سركوبش كردم  و گفتم:

- خسته ام ..می خوام دوش بگیرم ..همه چی آماده است  ؟

- بله بله ...بفرمایید

- منور بگو زود كار باغو تموم كنن..حوصله این همه ریخت و پاشو ندارم

- الساعه ...چشم ..تا فردا تمومه

- زهرمارو تا فردا تمومه... میگم بگو تا اخر امشب تمومش كنن ..شده پول بیشتر بده زودتر تمومش كنن

- چشم چشم ..شما بفرمایید من درستش می كنم

از در اصلی  عبور كردم ولحظه ای  ایستادم و به سالن فاخر و شكیلی كه دست پرورده پول و سلیقه پدر بود خیره شدم....همه چی سرجاش بود ..

چه خوب بود كه مصفا رو تو این سالها داشتم  ..حواسش به همه چی بوده و نذاشته بود كه چیزی از داراییهام كم بشه

با قدمهای اروم و یكنواخت از میان وسایل خونه در حالی كه روی بعضیاشو دست می كشیدم عبور كردم  و مقابل عكس پدرم ایستادم... منور كه هنوز به دنبالم می اومد به تبعیت از من ایستاد و گفت:

- خیلی دلشون می خواست قبل از رفتن شما رو ببینن

پوزخندی زدم و گفتم:

- لابد خیلیم اشك ریختن؟

زبونشو گاز گرفت و سرشو پایین انداخت

- تا دوش می گیرم قهوه همیشگیمو آماده كن ..هر وقتم مصفا اومد بفرستش بالا

 

و با گردشی روی پاشنه پام به سمت پله ها رفتم..پا كه روی پله  اول گذاشتم مكثی كرد و برگشتم و گفتم:

- منور

- بله خانوم؟

نگاهی دوباره به تابلوی پدر كه لبریز از فخر و قدرت نمایی پوشالیش بود انداختم و گفتم:

- اینم از اینجا برش دار

- كجا بذارمش خانوم؟

- هر كاری كه می خوای باهاش بكن..فقط جلو چشمم نباشه

با گیجی سرشو تكونی داد و گفت:

- چشم





خوب امروز حسابی بیکارم...و همین باعث شد که یه سری به وبلاگ قدیمم بزنم...
نمی دونم چرا نمی خواهم رمان چهار دیواری رو تموم کنم...حس اینکه تمومش کنمو ندارم...البته دل و دماغشم نیست...
البته اگه یه نفر یه رمان خوب بهم معرفی کنه حس خوندنو دارم ..به خصوص که این روزا از حجم کارام کاسته شده و می تونم راحت برای خودم برنامه ریزی داشته باشم ...
اما با همه این حرفا

دوست ندارم فکر و ذکرم بشه فقط نوشتن برای بچه ها و نادیده گرفته شدن خودم...توی این رمان اخری فهمیدم ارزشم در حد همون نوشتنه و بعدش....پوچه پوچ....
و بدتر از اینم وجود نداره







سلام...

احتمالا برای یه 10-15 روزی نباشم......................................

اگر برگشتم و عمرم به دنیا بود ...سعی می کنم که  دست پر بیام... البته برای همین وبلاگم.... نه برای نود و هشتیا....
منظورمم داستانه البته همین جا.....
و البته داستانای کوتاه ....

فعلا دیگه عرضی نیست که کلی کار دارم ....
قربانتان  زیبا




امشب عروسی دعوتیم....در واقعه عروسی پسر خاله آقامونه...از سر کار اومدم به شدتم خسته ام....دلم می خواد یه دل سیر بخوابم اما فعلا وقتش نیست....

چون یکم کارای فردام مونده..که باید انجامشون بدم....بعدم باید برای عروسی اماده شم....تازه هنوز سیستم ملیحه  رو به راه نکردم...بفهمه بیچاره دق می کنه...البته سیستم نیست که...انگار وسطش بم منفجر شده..امیدوارم بتونم  به موقع اماده اش کنم.....

هفته پیش پنج شنبه استاد سنتورم...کلی دعوام کرد....خوب حقم داره..اصلا تمرین نکرده بودم...بذار اونم باهام دعوام کنه...عوضش جلسه بعد تمرین می کنم که یکم دلش خوش باشه....اما اصولا بد اخلاقه....مثلا می خواد به بچه ها رو نده...

اوه..اوه...چایم ریخت...اونم تقصیر شماهاست...حواسم رفت توی صفحه ای توی نت..دستم خورد و چایی ریخت...حالا کی حوصله داره بره و یه لیوان چای دیگه بیاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمرا از جام بلند شم...
این یارو هم که هی پیام می ده...رنگریز...حالا نفهمیدم چی هست...اوه یه چیز مثل کلوبه....منو به رگبار بسه هی پیام می ده و میگه تایید کن....

خوب به نظرتون حرف دیگه ای مونده؟؟؟
آهان......فعلا قصد نوشتن ندارم..به خصوص با بی احترامی و توجه نکردن به خواستم..مبنی بر نذاشتن توی وبلاگ ها و سایت های دیگه .... که متاسفانه با بی ادبی هر چه تمام تر این کارو کردن ...

دوستان ....من اجازه بعد از گذاشتن رمانو اصلا قبول ندارم...همون بذارن دم کوزه و ابشو بخورن..به درد همون می خوره....

مهربونی توی دنیا  مجازی بی معناست..کاملا بی معناست...این یه حقیقته تلخه.....!!!!!!!!!!!!!



الان خیلی عصبانیم...دلیلشم..............................اوممممممممممممممم..نمی گم....چون برای کسی مهم نیست.

الان تنها حسی که دارم..هم تنفره...هم بی زاریه...هم...هم...اصلا ولش کن..گفتنش چه فایده داره...کی می خونه..کی درکت می کنه...
دیگه نمی خوام داستان بنویسم...یه جورایی بدم اومده...اره نمی نویسم..اینطوری راحت ترم...
امروز کلی کار دارم...خدا کنه به همش برسم...
فعلا دیگه حرفم نمیاد



امشب پستای پایانی رمان هوای تو رو می ذارم....زمان دقیقشو نمی دونم...اما 10 به بعد میشه
یادتون نره ها



نیلا ...(زیبا.ب) دوشنبه 31 شهریور 1393 پیامی برای نیلا ()
سلام


بلاخره رمان هوای تو تموم شد..فقط باید یه ویرایش آخرین پستا رو بکنم و وقتی حس کردم همونی  شده  که می خوام آخرین پستا رو تو سایت نود و هشتیا می ذارم...
دوستای با معرفتم چرا دیگه بهم سر نمی زنید ....؟؟؟
خوب جوابش معلومه...بس که من خوبم و تند تند به وبلاگم سر می زنم
عاشقتونم و دوستون دارم  یه دنیا








از صبح به شدت حوصله ام سر رفته...دست و دلم به هیچ کاری نمی ره

اوه خدای من فردا دوباره کار و زندگی و سرکله زدن شروع میشه...

هیچ وقت از جمعه ها خوشم نمی اومد...الانم نمی یاد...یکم  تنبلی کردم وگرنه امروز می تونستم کل رمان هوای تو رو تموم کنم..حس پیاده کردنش نیست...
 الان همه غر می زن ای تنبل ...

راستی امروز  روز خبرنگار بود...روزت مبارک همسر گرامی ..البته روز شغل دومت مبارک...حالا کادوتو بعدا می گیرم..خدایش تنبل تر از منم دیدید:))

اما نه وجدانن اصلا وقت نکردم اون چیزی که می خواستم برم و براش بگیرم  ....

نامرد الانم رفته دامغان...منم تنها ...خوب بیچاره بیگناهه ...مسئول برگزاری همایش نه اینکه خسیس تشریف داشتن...تاکید داشتن از آوردن همسر و فرزندان دلبندتان جلوگیری فرمایند...

بهترین کار اینکه بشینم و عین بچه ادم گزارش فردامو آماده کنم..حوصله غرغرای رئیس محترممو ندارم که ندارم...اگه تونستم رمانم می نویسم البته اگه تونستم...




اهنگ وبلاگ رو هم تغییر دادم  برای همسر گرامی ...


نیلا ...(زیبا.ب) چهارشنبه 15 مرداد 1393 پیامی برای نیلا ()

واقعا باورم نمیشه که سر چه مشکلی نمی تونستم وارد سایت بشم

هم میشه گفت خنده داره هم نه

در هر صورت بلاخره وارد سایت جدید نود و هشتیا شدم

 

 




نمی دونم اسم این بدبختی مصیبته یا فاجعه!

مشکل اینجاست که هر کاری می کنم دیگه نمی تونم وارد سایت نود و هستیا بشم

ویندوزو چند روزیه عوض کردم...بعد از اونم هرچی یوزر و پسورد وارد می کنم قبول نمی کنه ...

فکر کنم با این تفاسیر دیگه نتونم بیام 98 یا


هوای تو هم مونده رو هوا ...

همه هم فکر می کنن من حالم خوشه که پست جدید نمی ذارم و می خوام خودمو لوس کنم البته این نقل قولیه از یکی دوستان پر محبتمه




نیلا ...(زیبا.ب) یکشنبه 12 مرداد 1393 پیامی برای نیلا ()

 

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...




(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره ساحل آرزو و نیلا
اهل نوشتنم....عاشق رمانم ...پس می نویسم ....
امیدوارم ساعات خوشی رو توی این وبلاگ بگذرونید...
توجه:
دوستان عزیزحق درج داستان و رمان های این وبلاگ را در وبلاگهای دیگر ندارید...داستانها همزمان درسایت نود و هشتیا گذاشته میشه ....اگر قصد معرفی دارین، آدرس وبم رو بذارین....


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
دوستان گلم
دانلود رمانها
فالگیر وبلاگ
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
{ < head > < / head > *********** < head > < / head > ***************** ***************