صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ساحل آرزو
نوشته های من...داستانهای بلند و كوتاه
عبود از غبار


پرده رو سریع زدم كنار تا تختو حركت بدن ..به پرسنل نگاهی انداختم ..تا دكتر فتحی رو پیدا كنم ..اما بی فایده بود..پیداش نمی كردم ...هدایتی یكی از پرستارا به سمتمون دوید و و برگشت و گفت:

دكتر عجله كنید ...

رو به هدایتی در حالی كه امضای زیر پروند ه رو می زدم گفتم:

- دكتر فتحی كجاست؟

- از این به بعد دكتر یزدانی میان

تا خواستم سوال دیگه ای بپرسم ..

دكتر جدید  اورژانس با عجله خودشو به ما رسوند....توی اون موقعیت نمی تونستم به انالیز شكل ظاهریش بپردازم ..چون حال بیمار زیاد مساعد نبود ...پرونده رو با یه حركت  چرخوندم و به طرفش گرفتم و گفتم:

-فشارش..نرمال شده ....جلوی خونریزی رو گرفتیم...شدت ضربه زیاد بوده..كمی         تنگی نفس داره...هوشیاره ..دردش كمتر شده ..اما همچنان تو ناحیه قفس سینه سوزش و درد داره ...دیدش كمی تار شده ...

سری تكون داد و سریع چراغ قوه كوچیك جیبیشو در اورد و نورشو توی چشمای بیمار انداخت ..با توقف تخت پرده ها كشیده شد و اون به همراه دو پرستار دیگه دست به كار شدن ...بخش اورژانس شلوغ بود ..با تصادف بزرگی كه تو بزرگ راه اتفاق افتاده بود اكثر مسدومینو به بیمارستان ما كه نزدیك به محل حادثثه بود انتقال داده بودن ...

..

توی این چند ماهی كه خودمو به اصرار به بخش اورژانس انتقال داده بودم ..روزی نبود كه به به ماموریت نریم ..كمتر پیش می اومد كه بیكار بوده باشم و این برای من نقطه قوت بود ...وارد محوطه بیمارستان كه شدم ....دكتر عرشیا رو دیدم كه در حال حرف زدن با تلفن همراهش  عجله داشت كه زودتر خودشو به بیمارستان برسونه...همشه با دیدنش..عصبی می شدم..مثل حالا كه احساس می كردم..از خودمم متنفرم ...

در دوسه قدیمی بود كه نگاهش بهم افتاد..سریع نگاه ازش گرفتم...و اون هم تا زمانی كه از كنارم رد نشده بود نگاهشو بهم دوخت  و رد شد....

 

 





نیلا ...(زیبا.ب) سه شنبه 4 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()

 

 

این داستانم بخونید..ببینید از کدومش بیشتر خوشتون میاد...لطفا نظر هم بذارید تا بدونم کدومو شروع کنم

 

 

 

 

با انزجار گویی كه جانم را گرفته اند به چهره در همش خیره شده بودم.

درمانده و مستاصل به دیوار تكیه داده بود و نمی دانست كه چه بگوید.

دم و بازدم نفسهایم از شدت عصبانیت لحظه ای تمامی نداشت .موقعیتم بی شباهت به پرنده ای  در قفس نبود...تنها  بی جای پر و بال زدن ..دستانم را در هم گره كرده بودم و به هم می فشردم ...

صدای شاد و خندان دیگران از بیرون  اتاق به شدت برایم گوش خراش بود ...

صورتی مردانه ،موهای معجد مشكی كه در لابه لایش تار هایی از موهای سفیدی خودنمایی می كردن ..صورتی كشیده و سفید ،بینی عقابی و لبهایی میزان با  چشمانی به رنگ شب .

 

از صبح كه از خانه بیرون زده بودم..احساس ناخوشایندی داشتم و هر بار به خودم می قبالاندم..این یك تلقین بیشتر نیست..پس بی خیالش  شده بودم..

اما حالا نگرانیم خودش را نشان داده بود آن هم به بدترین شكل ممكن ..كه هرگز در تصورم  هم نمی گنجید ...

هنوز هر دو در همان وضعیت بودیم كه او بلاخره به حرف امد و تكیه از دیوار گرفت و قدمی به سویم برداشت و گفت:

- باور كنید من

تحمل صداش هم برایم سخت بود ..از جایم برخاستم و با عصبانیت و با صدایی كنترل شده در چشمانش براق شدم و گفتم:

-شما با خودت چی فكر كردی ؟آخه این چه كاری بود كه با من كردی ؟

سوزش خراش ایجا شده روی گونه ام چشمانم را كمی تنگ كرد اما باعث نشد كوتاه بیایم

- اگه برادرت نبود كه الان ....

سكوت كردم و  با ناراحتی و انزجار به چشمان نادمش خیره شدم

-راستشو بخواید منم اصلا نفهمیدم چی شد ؟من هنوز خودم گنگم..نمی دونم چه اتفاقی افتاده ...

سرم را با حرص تكانی دادم و گفتم:

- كه نمی دونید ..آره؟

چشمانم را هاله از اشك فرا گرفت ...دستمال كاغذی بین انگشتانم را فشردم و گفتم:

-این همه اذیت و ازار برای چیه ؟من باید برم ...

دستی به صورتش كشید و گفت:

- حق با شماست یه لحظه به من اجازه بدید الان همه چی رو درست می كنم

دست به سینه می شوم و قدمی به عقب می روم

با دو دست دستی به موهاش می کشد و به طرف در می رود  اما در نیمه ی راه، در باز می شود و دختری كه خودش را خواهر این مرد معرفی كرده است  با شادی  وارد می شود و می گوید:

- شما دوتا دارید چیكار می كنید ؟

و بعد گویی که چیزی یادش امده باشه به سمتم می چرخد و با مهربونی می پرسد:

- بهتر شدی ؟خدا بگم این پسر رو  چیكار كنه..بخدا اصلا متوجه تو نشد وگرنه اونطوری با اون جعبه وارد نمی شد

دستی به گونه ام می کشم  و سكوت می کنم

- آخ داشت یادم می رفت...مامان منو فرستاد پیتون...انقدر خوشحاله كه حد نداره ..راستی داداش یه لحظه میای ؟...كارت دارم..

با ناراحتی نگاه  از آنان می گیرم   و به كتابخانه اتاقش خیره می شوم ...و در حالی كه نگاهم  بر روی كتابهاست  ..هر دو نفرشان از  اتاق خارج می شوند ..و من به این فكر می کنم که تنها كسی كه این وسط خوشحال نیست مادرش است ...پس این دختر چی می گوید

«آه خدایا این بدبختی كی  تمام  خواهد شد ...»

حركتی كردم و مقابل اینه ایستادم و با خود می گویم:

-گل  بود و به سبزه نیز آراسته شد ..»

.صورتم را  حركتی می دهم  و به كبودی  زیر چشمم كه شاهكار برادرش بود با چهره ای بق كرده خیره می شوم ...

مچ دستم را  بالا می اورم و به ساعتم خیره می شوم...

«وای خدای من ...چطور این همه زمان گذشته است ...چطور  باید برای خانوم کاظمی دلیل قانع کننده بیاورم »

در  همین بین كه نگران قانع كردن خانوم کاظمی هستم  ..وارد اتاق می شود.

 چهره اش از قبل هم بدتر گرفته شده است

با چهره ای حق به جانب قدمی به سویش بر می دارم و می گویم:

- خوب انشالله كه همه چی درست شد دیگه؟..خدا روشكر با اجازه اتون من دیگه برم كه خیلی دیرم شده ...

و خواستم دستگیره در را بگیرم و  بیرون بروم  كه گوشه چادرم را می گیرد  و با خجالت می گوید:

- یه لحظه صبر كنید

برمی گردم  ..سرش پایین است...اما هنوز گوشه چادرم در  دستش است  ...نگاهم بر روی  دستش ثابت می ماند..كه سریع دستش را  از چادر جدا می کند و با نگرانی می گوید:

- شما نمی تونید برید

با تعجب پوزخندی می زنم  و با صدای رسایی می گویم:

- چرا ؟

- میشه یه دو دقیقه به حرفام گوش كنید ؟

- نه اصلا...من وقتمو از سر راه نیوردم ..الانم كلی دیرم شده...از طرف من هم از  خانواده اتون خداحافظی كنید

در را باز می کنم

- خانوم ..خانوم

اما من گوش نمی دهم  و به راهم ادامه می دهم  كه ناگهان   دستم به عقب كشیده می شود و همزمان نگاه برانم  را به سمتش می چرخانم ..

اما این بار خجالت نمی کشد  و بیشتر دستم را  فشار می دهد  تا به داخل اتاق بازگردم ...

موقعیت بسیار بدی برام بود..به ناچار همراه با كشیده شدن دستم كه باعث ناراحتیم شده است  وارد اتاق می شوم ...

هنوز مچ دستم در دستان قویش است ..تا از در دور می شوم در را می بندد  و من بلافاصله دستم را با قدرت از بین انگشتانش خارج می کنم و با فریاد می گویم:

- این كارتون خیلی زشته

 




نیلا ...(زیبا.ب) سه شنبه 4 آذر 1393 پیامی برای نیلا ()

به نام حضرت دوست

برای مریم جون عزیز م ...که همراهیش دلگرمم می کنه

***********************







:::فصل اول:::


 

 

 

با صدای چفت شدن در پشت سرم ..دسته كیفو تو دستم فشردم و احساس كردم كه قلبم از درد داره تیر میكشه  و سینه ام به سوزش افتاده

نفس عمیقی كشیدم و چشمامو با وزش نسیمی كه برای اولین بار بعد از گذشت چهارسال تو هوای آزاد به صورتم می خورد باز كردم  و به نقطه نامعلومی ...با احساسی مملو از دردو ناراحتی ها خیره شدم

نقطه ای كه درست مثل یه صفحه نامرئی توی  ذهنم رنگ گرفته بود ...برای  مرور گذشته های از دست رفته ام  ..گذشته ای كه چهارسال از بهترین سالهای عمرم رو به یغما برده بود و من و جوونیمو ، دستخوش بازی خودش كرده بود...نفس عمیق دیگه ای كشیدم و چشمامو برای دیدن اطرافم چرخوندم  و زیر لب آروم با خودم  تكرار كردم:

«بلاخره ...تموم شد... »

 

***********

 

« - میشنوی؟

- چی رو ؟

دستشو گرفتم و گذاشتم رو قلبم و گفتم:

- پس حسش كن....این صدا و بی قراری فقط برای یه نفره

لبخندی زد و دستشو  از زیر دستم بیرون کشید  و بلند شد و به طرف میزش رفت و گفت:

- شما دخترا چرا انقدر رمانتیكید؟

و من فقط به دور شدنش خیره شدم »

 

پلكی زدم و سرمو به شیشه ماشین تكیه دادم و باز  به یاد اوردم

 

«- نمیشه به یكی از بچه های شرکتتون  بگی به  جات بره؟

همونطور كه نگاهش به تابلوی اعلانات بود و نگاهم نمی كرد گفت:

- برای بار هزارم... نه.. خودم باید  برم ..

لبخند غمگینی زدم و به بهانه مرتب كردن یقه اش قدمی بهش نزدیك شدم و گفتم:

- پس قول بده كه هر شب باهام تماس بگیری

دستشو بالا اورد و دستمو گرفت و از یقه اش دور كرد و گفت:

- نكن ..الان یه آشنا می بینه

و من باز با ناراحتی و دلگیری پا رو احساساتم گذاشتم و فقط به حرفش گوش كردم  »

 

آهی كشیدم  و بغضمو به همراه آب دهنم قورت دادم و به راننده گفتم:

- ممنون.. همینجا پیاده می شم

 

****

با حركت ماشین از جلوی پاهام  به خیابون پر دار و درخت مقابلم  خیره شدم و  لبخندی به نشونه ارامش زدم و نذاشتم كه اشك همدم این  لبخند هر چند  كوتاهم بشه

نفسی كشیدم و گذاشتم ریه هام پر بشه از این همه دلتنگی

چقدر این سكوت و زیبایی لذت بخش بود .قدمی برداشتم و به راه افتادم ...احساس می كردم دوباره دارم بعد از چهار سال خود خودم میشم ...

خود خودم..یعنی ...زیبا محتشم ..دختر یكی یه دونه مهندس محتشم بزرگ ...با كلی خدمه و خدمتكار ...با هر قدم و نزدیك تر شدن به  در خونه ..سرمو بالاتر می گرفتم و گذشته امو به یاد می اوردم ..

گذشته ای كه باید حالا به یاد همه می اورد م ..من فراموش نشده بودم ..یعنی نباید می ذاشتم كه فراموش بشم ...و برای این  فراموش شدن  كوتاه مدتم  خیلیا باید  تاوان پس می دادن... كه اولینشون كسی نبود جز همون كسی كه این چهار سالو سخاوتمندانه بهم هدیه كرد و  در گوشه ای به خوشی به نظاره سختی كشیدنام  نشست

 

مقابل در بزرگ سفید عمارت ایستادم ..هنوز بزرگ بود و هنوزداد می زد كه بزرگترین خونه این محله است و  هنوز یك صاحب بیشتر نداره و اون من بودم

قبل از فشردن زنگ، سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه كردم ..قبل از ورود باید اون چهار سالو توی قبرستون سینه ام چال می كردم و نمی ذاشتم كه از اقتدارم چیزی كم بشه ..باید ورودم همه رو مثل قبل می ترسوند...پس نفس تازه كردم و استوار ...بدون افتادگی شونه ..بدون سر افكندگی..بدون دلهره...و بدون ترس  زنگ رو فشردم

 

و در در كسری از زمان باز شد

 

قدم گذاشتم و وارد شدم  به خونه ای كه وجب به جبش مال من بود  ..رو به روم ..باغ بزرگ و سر سبز خونه قرار داشت ...چقدر دلم برای این حیاط ...برای این خونه ..برای این زندگی ..و برای همه لحظات شاد این خونه تنگ شده بود...

 

لبخندی زدم... برای رسیدن دوباره ام...به اینجا ...به زندگی ..به اون چه كه متعلق به من بود و از من دریغ شده بود

منور با اون هیكل ریز و كمی تپلش از پله ها سرازیر شد و به طرفم دوید ..بین راه چند نفری رو هم  كه مشغول هرس و تمیز كردن  باغ بودنو  صدا زد  و با خودش همراه كرد

 

دو سه قدم مونده به من ایستاد و دست به روسریش كشید و كمی خم شد و گفت:

- سلام خانوم ...خوش اومدید..بخدا چقدر به این اقای مصفا گفتم ما رو بیاره برای اوردنتون ولی گفتن نه ..خودتون گفتید كسی نیاد دنبالتون ...شما خوبید خانوم....؟سلامتید؟خانوم چقدر دلم براتون تنگ شده بود...

بدون اینكه نگاهش كنم دسته كیفمو رها كردم و با عصبانیت و رو به همشون گفتم:

- اینجا چرا اینطوریه ؟آخه چه وضعشه ؟..پس این مصفا داشته چه غلطی می كرده ؟

 

منور از ترس كه رنگی به صورتش نمونده بود بدو كیفم رو از روی زمین برداشت و گفت:

- بخدا ما هم یه هفته است كه اومدیم...چیزی نمونده.. كار باغ تا فردا تمومه ...ولی خونه مرتب مرتبه.. پردههای اوتاقتونم همونطور كه گفته بودید و به سلیقه خودتون  عوض كردیم  همونطور كه می خواستید... شد

با حرص چشمامو حركت داد و رو به دو كارگر باغ كه سر به زیر و اروم ایستاده بودن گفتم:

.- شما دوتا .چرا اینجا وایستادید ..و دارید بر بر منو نگاه می كنید ..؟

منو متوجه عصبانیتم شد و با دست به دوتاشون اشاره كرد كه برن سر كارشون و اون دوتا از ترس هر دو ببخشیدی گفتن و با عجله به سمت باغ رفتن  ..... به راه افتادم و منور به دنبالم روان شد

- مصفا كدوم گوریه؟

- بخدا نمی دونم خانوم

- زود بهش زنگ بزن و بگو ..هر قبرستونی هست پاشه بیاد اینجا..خبر مرگش .. وكیل خانوادگیمونه......

- چشم چشم همین الان زنگ می زنم

از پله های مر مری جلوی عمارت بالا رفتم ..احساس اوج گرفتم ...احساس بودن كردم ..امام نذاشتم كه بغض كنم ..و درست مثل همه اون چهار سال سركوبش كردم  و گفتم:

- خسته ام ..می خوام دوش بگیرم ..همه چی آماده است  ؟

- بله بله ...بفرمایید

- منور بگو زود كار باغو تموم كنن..حوصله این همه ریخت و پاشو ندارم

- الساعه ...چشم ..تا فردا تمومه

- زهرمارو تا فردا تمومه... میگم بگو تا اخر امشب تمومش كنن ..شده پول بیشتر بده زودتر تمومش كنن

- چشم چشم ..شما بفرمایید من درستش می كنم

از در اصلی  عبور كردم ولحظه ای  ایستادم و به سالن فاخر و شكیلی كه دست پرورده پول و سلیقه پدر بود خیره شدم....همه چی سرجاش بود ..

چه خوب بود كه مصفا رو تو این سالها داشتم  ..حواسش به همه چی بوده و نذاشته بود كه چیزی از داراییهام كم بشه

با قدمهای اروم و یكنواخت از میان وسایل خونه در حالی كه روی بعضیاشو دست می كشیدم عبور كردم  و مقابل عكس پدرم ایستادم... منور كه هنوز به دنبالم می اومد به تبعیت از من ایستاد و گفت:

- خیلی دلشون می خواست قبل از رفتن شما رو ببینن

پوزخندی زدم و گفتم:

- لابد خیلیم اشك ریختن؟

زبونشو گاز گرفت و سرشو پایین انداخت

- تا دوش می گیرم قهوه همیشگیمو آماده كن ..هر وقتم مصفا اومد بفرستش بالا

 

و با گردشی روی پاشنه پام به سمت پله ها رفتم..پا كه روی پله  اول گذاشتم مكثی كرد و برگشتم و گفتم:

- منور

- بله خانوم؟

نگاهی دوباره به تابلوی پدر كه لبریز از فخر و قدرت نمایی پوشالیش بود انداختم و گفتم:

- اینم از اینجا برش دار

- كجا بذارمش خانوم؟

- هر كاری كه می خوای باهاش بكن..فقط جلو چشمم نباشه

با گیجی سرشو تكونی داد و گفت:

- چشم





خوب امروز حسابی بیکارم...و همین باعث شد که یه سری به وبلاگ قدیمم بزنم...
نمی دونم چرا نمی خواهم رمان چهار دیواری رو تموم کنم...حس اینکه تمومش کنمو ندارم...البته دل و دماغشم نیست...
البته اگه یه نفر یه رمان خوب بهم معرفی کنه حس خوندنو دارم ..به خصوص که این روزا از حجم کارام کاسته شده و می تونم راحت برای خودم برنامه ریزی داشته باشم ...
اما با همه این حرفا

دوست ندارم فکر و ذکرم بشه فقط نوشتن برای بچه ها و نادیده گرفته شدن خودم...توی این رمان اخری فهمیدم ارزشم در حد همون نوشتنه و بعدش....پوچه پوچ....
و بدتر از اینم وجود نداره







سلام...

احتمالا برای یه 10-15 روزی نباشم......................................

اگر برگشتم و عمرم به دنیا بود ...سعی می کنم که  دست پر بیام... البته برای همین وبلاگم.... نه برای نود و هشتیا....
منظورمم داستانه البته همین جا.....
و البته داستانای کوتاه ....

فعلا دیگه عرضی نیست که کلی کار دارم ....
قربانتان  زیبا




امشب عروسی دعوتیم....در واقعه عروسی پسر خاله آقامونه...از سر کار اومدم به شدتم خسته ام....دلم می خواد یه دل سیر بخوابم اما فعلا وقتش نیست....

چون یکم کارای فردام مونده..که باید انجامشون بدم....بعدم باید برای عروسی اماده شم....تازه هنوز سیستم ملیحه  رو به راه نکردم...بفهمه بیچاره دق می کنه...البته سیستم نیست که...انگار وسطش بم منفجر شده..امیدوارم بتونم  به موقع اماده اش کنم.....

هفته پیش پنج شنبه استاد سنتورم...کلی دعوام کرد....خوب حقم داره..اصلا تمرین نکرده بودم...بذار اونم باهام دعوام کنه...عوضش جلسه بعد تمرین می کنم که یکم دلش خوش باشه....اما اصولا بد اخلاقه....مثلا می خواد به بچه ها رو نده...

اوه..اوه...چایم ریخت...اونم تقصیر شماهاست...حواسم رفت توی صفحه ای توی نت..دستم خورد و چایی ریخت...حالا کی حوصله داره بره و یه لیوان چای دیگه بیاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمرا از جام بلند شم...
این یارو هم که هی پیام می ده...رنگریز...حالا نفهمیدم چی هست...اوه یه چیز مثل کلوبه....منو به رگبار بسه هی پیام می ده و میگه تایید کن....

خوب به نظرتون حرف دیگه ای مونده؟؟؟
آهان......فعلا قصد نوشتن ندارم..به خصوص با بی احترامی و توجه نکردن به خواستم..مبنی بر نذاشتن توی وبلاگ ها و سایت های دیگه .... که متاسفانه با بی ادبی هر چه تمام تر این کارو کردن ...

دوستان ....من اجازه بعد از گذاشتن رمانو اصلا قبول ندارم...همون بذارن دم کوزه و ابشو بخورن..به درد همون می خوره....

مهربونی توی دنیا  مجازی بی معناست..کاملا بی معناست...این یه حقیقته تلخه.....!!!!!!!!!!!!!



الان خیلی عصبانیم...دلیلشم..............................اوممممممممممممممم..نمی گم....چون برای کسی مهم نیست.

الان تنها حسی که دارم..هم تنفره...هم بی زاریه...هم...هم...اصلا ولش کن..گفتنش چه فایده داره...کی می خونه..کی درکت می کنه...
دیگه نمی خوام داستان بنویسم...یه جورایی بدم اومده...اره نمی نویسم..اینطوری راحت ترم...
امروز کلی کار دارم...خدا کنه به همش برسم...
فعلا دیگه حرفم نمیاد



امشب پستای پایانی رمان هوای تو رو می ذارم....زمان دقیقشو نمی دونم...اما 10 به بعد میشه
یادتون نره ها



نیلا ...(زیبا.ب) دوشنبه 31 شهریور 1393 پیامی برای نیلا ()
سلام


بلاخره رمان هوای تو تموم شد..فقط باید یه ویرایش آخرین پستا رو بکنم و وقتی حس کردم همونی  شده  که می خوام آخرین پستا رو تو سایت نود و هشتیا می ذارم...
دوستای با معرفتم چرا دیگه بهم سر نمی زنید ....؟؟؟
خوب جوابش معلومه...بس که من خوبم و تند تند به وبلاگم سر می زنم
عاشقتونم و دوستون دارم  یه دنیا








از صبح به شدت حوصله ام سر رفته...دست و دلم به هیچ کاری نمی ره

اوه خدای من فردا دوباره کار و زندگی و سرکله زدن شروع میشه...

هیچ وقت از جمعه ها خوشم نمی اومد...الانم نمی یاد...یکم  تنبلی کردم وگرنه امروز می تونستم کل رمان هوای تو رو تموم کنم..حس پیاده کردنش نیست...
 الان همه غر می زن ای تنبل ...

راستی امروز  روز خبرنگار بود...روزت مبارک همسر گرامی ..البته روز شغل دومت مبارک...حالا کادوتو بعدا می گیرم..خدایش تنبل تر از منم دیدید:))

اما نه وجدانن اصلا وقت نکردم اون چیزی که می خواستم برم و براش بگیرم  ....

نامرد الانم رفته دامغان...منم تنها ...خوب بیچاره بیگناهه ...مسئول برگزاری همایش نه اینکه خسیس تشریف داشتن...تاکید داشتن از آوردن همسر و فرزندان دلبندتان جلوگیری فرمایند...

بهترین کار اینکه بشینم و عین بچه ادم گزارش فردامو آماده کنم..حوصله غرغرای رئیس محترممو ندارم که ندارم...اگه تونستم رمانم می نویسم البته اگه تونستم...




اهنگ وبلاگ رو هم تغییر دادم  برای همسر گرامی ...


نیلا ...(زیبا.ب) چهارشنبه 15 مرداد 1393 پیامی برای نیلا ()

واقعا باورم نمیشه که سر چه مشکلی نمی تونستم وارد سایت بشم

هم میشه گفت خنده داره هم نه

در هر صورت بلاخره وارد سایت جدید نود و هشتیا شدم

 

 




نمی دونم اسم این بدبختی مصیبته یا فاجعه!

مشکل اینجاست که هر کاری می کنم دیگه نمی تونم وارد سایت نود و هستیا بشم

ویندوزو چند روزیه عوض کردم...بعد از اونم هرچی یوزر و پسورد وارد می کنم قبول نمی کنه ...

فکر کنم با این تفاسیر دیگه نتونم بیام 98 یا


هوای تو هم مونده رو هوا ...

همه هم فکر می کنن من حالم خوشه که پست جدید نمی ذارم و می خوام خودمو لوس کنم البته این نقل قولیه از یکی دوستان پر محبتمه




نیلا ...(زیبا.ب) یکشنبه 12 مرداد 1393 پیامی برای نیلا ()

 

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...




نیلا ...(زیبا.ب) چهارشنبه 7 خرداد 1393 پیامی برای نیلا ()

سلام

نمی دونم چه تعداد از دوستان نود و هشتی به وبلاگم دسترسی دارن...اما با این وجود...اینجا می نویسم به امید اینكه توسط همه خونده بشه

...باید بابت دیر به دیر پست گذاشتنام ازتون معذرت بخوام...

نمی دونم خودتون توی زندگی شخصیتون چه گرفتاری و كارهایی دارید و چه طور به همه اشون می رسید ..

 

..اما من واقعا حجم كارهام خیلی زیاد شده.

.كار بیرون و كار خونه...!!!

واقعا بعضی وقتا انقدر درگیرم می كنه كه از دنیای مجازی به كل غافل میشم..اما اینم می دونم دوستانی هستن كه منتظر نوشته های ناچیزم هستن..و من دنیایی ممنونشونم....فقط قصدم از این پست..این بود كه بگم اگه گاهی بین نوشته هام فاصله می افته باور كنید به فكرتون هستم و قصدم تموم كردن رمانه...

رمان چهار دیواری رو هم به زودی تموم می كنم ....

در اولین فرصت...

 

شرمنده روی ماه همتون

زیبا




نیلا ...(زیبا.ب) شنبه 23 آذر 1392 پیامی برای نیلا ()

سلام....

 

یه مدت نبودم...یعنی الانم نیستم..بعد از وضعیت جدید نود و هشتیا..و دیدن خیلی از چیزا گفتم یه مدت نوشتنو بی خیال بشم ..تا ببینم شرایط سایت چطور میشه...

 

حقیقتا دست و دلم به نوشتن نمی ره ..با اینكه رمان هوای تو رو خیلی دوست دارم كه  ادامه اش بدم و از نوشته هایی هست كه تا اخر ...حتی اخرین پستشم تو ذهنم هست..

اما واقعا دستام یاری به نوشتن نمی كنن...البته این در شرایطیه كه من خودم الان حسابی درگیر كارام هستم و زیاد وقت نمی كنم به نود و هشتیا سر بزنم..از خدا كه پنهون نیست از شما چه پنهون..این وضعیت سایتم  برای سرا سامون دادن به زندگی شخصیم بد نشد.هرچند هنوز دارم باهاش سرو كله می زنم...یعنی انقدر سرم شلوغه و درگیر زندگی و كار هستم كه خدا می دونه..

 

در مورد ادامه دادن رمان ...حقیقتش اینكه الان نمی تونم جواب درستی بهتون بدم... اینكه رمانو می تونم ادامه بدم یا نه ...امیدوارم دلخور نشید...من خودمم واقعا نمی دونم باید چطور شروع به نوشتن كنم.

نوشتنی كه حتی از به كار بردن كلمات درونش  دچار سردرگمی می شم و نمی دونم چطور باید بنویسم .

خوشبختانه یا متاسفانه..داستان به جاهایی رسیده بود كه می طلبید ..از چیزایی استفاده كنم كه ممنوع شدن..نه اینكه بخوام بزنم به جاده خاكی...و باز كنم مسائلی رو كه خودم به شخصه هیچ وقت زیاد توشون نمی رم و ازشون برای بازار گرمی استفاده نمی كنم ....منظورم  در واقع قوانین سفت و سخت سایته كه ملزوم به رعایتش هستیم..قوانینی كه به كار بردن بعضی از كلمات رو ممنوع كرده

 

نكته بعدی كه وجود داره اینكه خیلی از دوستان گفتن داستانو در جایی مثل این وبلاگ ادامه بدم

 كه باید بگم...من تمام داستانامو در نود و هشتیا نوشتم و با اون سایت شناخته شدم..پس شروع این كار در جایی به غیر از اونجا اصلا خوشایند من نیست و هیچ وقت این كارو نمی كنم..و دلیل اصلی ترشم اینكه مگه قراره چی بنویسم و چه چیزایی به كار ببرم كه بخوام این كارو كنم ...كه غیر از اونجا باشه

 

اما در مورد ویرایش كتابها هم باید بگم..بهتره حذف بشن تا ویرایش.....من توشون چیزی نمی بینم كه نیازی به ویرایش داشته باشند...

 

این مدتی كه نخواهم بود تلاشم رو می كنم كه حداقل پستایی رو اماده كنم كه به محض برگشت براتون بذارم...

 

در مورد وبلاگهایی كه رمان هوای تو رو گذاشتن ..باید باز بگم كه حق گذاشت رمان هوای تو رو ندارن..مخصوصا وبلاگ رمان..رمان ..رمان..كه با چندین بار تذكر كار خوشو كرده و گذاشته و تازه با كمال بی ادبی هر چی كه می خواد به من می گه....

 

و در واقع یكی از دلایلی كه بازم دست نگه داشتم همین خودسری هایی كه از جانب بعضی از وبلاگها انجام میشه..بابا منم دلایل خودمو دارم و حتما با این داستان كار دارم ...و نمی خوام كه جایی به جز نود و هشتیا باشه..ایا انقدر حق رو دارم یا نه كه باید در قبالش توهین هم بشنوم و پیامهایی كه به نفع نمایش دادن نیستنو از جانب من حذف كنن..و منو ادم بی ادبی نشون بدن

 

حلاصه..مخلص كلام..یه مدت دوریمو تحمل كنید... ..امیدوارم كه حرفامو در ك كنید...و با من همراه باشد

 

قربونتون زیبا..




نیلا ...(زیبا.ب) چهارشنبه 1 آذر 1391 پیامی برای نیلا ()

سلام

یه مدت بود بدجور كمرنگ شده بودم

دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده اونقدر كه دوست دارم فقط بهم یه اتاق بدن و بدون اینكه كسی كارم داشته باشه ..راحت و به دور از تمام مشكلات روزمره و فارغ از همه چی  فقط بنویسم

من باشم و لپ تاپم و افكارم و مثل همیشه یه لیوان چای داغ كه همیشه سر حالم میاره

داستان كه زیاد نوشتم البته اگه بشه روش اسم داستان گذاشت ولی از تمام نوشته هام فقط عاشق رمان وسوسه و در آغوش باد هستم رمانایی كه به دور از هر گونه طنزی برام پر از لحظه های شیرینه

نمی دونم اینا رو برای چی می نویسم فقط احساس می كنم باید باز بنویسم  و افكارمو رو این صفحه ها به ظاهر ساده  پیاده كنم

 

 




 

 

دانلود داستان كوتاه:

عشق فرنگی

اصلاح شد




 

دانلود داستان كوتاه:

یك اشتباه كوچولو

اصلاح شد




(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره ساحل آرزو و نیلا
اهل نوشتنم....عاشق رمانم ...پس می نویسم ....
امیدوارم ساعات خوشی رو توی این وبلاگ بگذرونید...
توجه:
دوستان عزیزحق درج داستان و رمان های این وبلاگ را در وبلاگهای دیگر ندارید...داستانها همزمان درسایت نود و هشتیا گذاشته میشه ....اگر قصد معرفی دارین، آدرس وبم رو بذارین....


آخرین مطالب
نظر سنجی
کدوم داستانو ادامه بدم؟




نویسندگان
آرشیو مطالب
دوستان گلم
دانلود رمانها
فالگیر وبلاگ
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
{ < head > < / head > *********** < head > < / head > ***************** ***************